تبليغاتX
شهر هرت
 
 
 
همه به این ریش کمرنگ و نحیف ما میخندن
ریشِ نحیفِ ما که خندیدن نداره
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:50 توسط اکرین |

 

 

یک چیزی تَه مغزم ماسیده که هعی انگشتم را فرو میکنم تهش عُق میزنم ولی بالا نمی آید،در عوض چیزهای دیگری می آید که نمیدانم در کدام سوراخش نهفته بود که از فرصت استفاده کردندو بالا آمدند.مثلا اینکه من مدام به چاه دستشوئی فکر میکنم و به طراح آن آفرین میگویم که سوراخِ دسشوئی مستقیم به چاه نمیرسد و یک چیزی شبیه گلو دارد که گوشی های ما در سَفرشان به چاه توالت اول از همه آنجا اتراق می کنندو برای پائین رفتن تعجیل نمی کنند مگر اینکه سیفون را بکشیم.
.
.عاه شِت !(با حرکت دستم این ابرهای خیال را کنار میزنم مثلا)

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:49 توسط اکرین |

اتاق مثل پنیر پیتزا کش می آید عکس ها ،پوستر ها کتاب ها قهقهه میزنند!
زنی در آستانهء در ایستاده که تصویر واضحی ندارد مثل وقتی که باطری ضعیف است یا آنتن نمی دهد.
ویــــــــــــــــــززـز ،ویـــزـزـز...فففف
نور شدیدی اتاق را طی می کند روی چهرهء زن غلت میخورد.
زن لبخند میزند.


مـــــــــا مــــــ ا ن ؟!!؟
م ا ما ن ؟!؟

نور کم و کمتر میشود همه چیز تاب میخورد، تاب میخورد و در تاریکی مطلق غرق می شود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط اکرین |

 
 
 
بعضی چیز ها دست خودم آدم نیست وگرنه میتونست خعلی خوشحالتر از این حرفا باشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:47 توسط اکرین |

 

 

 

قرار نبود حساسیت فصلی ای در کار باشد
قرار نبود، نبودنت را گرده افشانی کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:45 توسط اکرین |

 

 

 

خیالت تب کرده
پاهایش را دراز می کنم تویِ تشت
پاشویه اش می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:44 توسط اکرین |

 

 

 

شاید همین فردا زیر کامیون دراز کشیده باشم با یک ملحفهء سفید و گلبول های سفیدو قرمزم که که آسفالتِ خیابان را می ماسند مثل همان مرد که دراز کشیده بود با ملحفهء سفیدش انگار که سالهاست آنجا دراز کشیده فارغ از هیاهویِ زنده ها در سکوتِ مطلقِ ملحفهء سفید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:44 توسط اکرین |

 

 

 

این فکر ها هر شب دندانهایشان را تیز می کنند وتوی کمد ها قایم می شوند
این فکر ها وقتی حواسم نیست مرا هضم می کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:43 توسط اکرین |

 

 

 

همینطور شناوری
نه حل می شوی
نه ته نشین
هعی چرخ می خوری و چرخ میخوری
سرگیجهء مداومی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:43 توسط اکرین |

پنجشنبه ها به تو لبخند میزنم
و زمزمه می کنم کابوس تمام خواهد شد
از تو که دور می شوم
سنگ نیشخند میزند و تکرار می کند
خاک
خاکِ پذیرنده
اشارتیست به آرامش*







*بخشی از شعر فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:42 توسط اکرین |

سیگاررا آخر شب ها میبرم به دستشوئی و فوت می کنم توی آینه.رد پایش رامسواک میزنم و دراز می کشم روی تخت حتآ به سقف هم نگاه نمی کنم .می چپم زیر پتو و شخم میزنم محتویات کپک زده ام را و زیرِ چنگال های گاو آهن خوابم میبرد.چشم که باز می کنم هوا گرگ و میش است با چادرت ایستاده ای کنارِ در ولی حرف نمیزنی! یادت هست بعد از کوچ حتا یک کلمه هم حرف نزدی.
چرا؟!!
آخر حرفی بزن ،از بهار بگو از شکوفه هائی که قرار است بیاید از آلوچه های کرمو از هلوهای نارس .حرفی بزن. اینجا بهار دورِ مارا خط کشیده زیر طاقِ شاخه های عقیم زندگی می کنیم. قدرتِ خدا دستمان هم به جائی بند نیست .حرفی بزن و بگو تمام خواهد شد. بگو باز هم به چیدن توت فرنگی ها خواهیم رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:41 توسط اکرین |

 

 

 

سرم را که می اندازم پائین فکر نکنید سر به زیرم
چش ندارم،
شما را ببینم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:41 توسط اکرین |

 قسمتی از تو لای کلافِ من
بافته شد
هزار رَج
یکی زیر،
یکی رو
. . . .
.
.
.


حجمِ سنگین و پشمی کلاف را
تاب نمی آورد
نخ ابریشمت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:40 توسط اکرین |

 
 
 
چقدر تجــــاوز را می کنید ،
کمی هم مراعــــاتــــ را بکنیــــــــــــــــد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:38 توسط اکرین |




مثل یک جرم چسبنده ماسیده ام به ته کفشِ روزگار . قدم های بلند و سریع بر میدارد و دل روده ام را می چلاند.زندگی من فضایِ سورئالی دارد وقتی می گویم سورئال منظورم رویایی و حسرت بر انگیز نیست شامل چیزی بر عکسِ آن میشود مثل یجور در گــُــ غلط زدن .بلی خعلی سورئال است این فضا. میدانم چیزی که مینویسم ارزش خواندن ندارد و چیزی شبیه غرقر یا اسهالِ خونی است ولی ترجیحم بر این است تا بنویسم و احساس کنم کمی از این ملالت را کنده ام انداخته ام دور. راستش را بخواهید بیشتر علاقه دارم در آینه د ستشوئی با همهء سختی هایش زندگی کنم تا جائی که در حالِ حاضر هستم، آخر در آینهء دستشوئی آدم مسمم تری به نظر می آیم و تصمیماتِ مهمی می گیرم .آنجا با خیالِ راحت دورِ چیز هایی خط می کشم که در اینجا خیالم راحت نیست وقتی دورشان خط می کشم. بیرون از آینهء دستشوئی معمولا گند همه چیز را در می اورم بعد آن چیزها دورِ مرا به آرامی خط می کشند.حوصلهء مثال آوردن ندارم ولی همینقدر میدانم که زیاد پیش آمده.و اگر کوچ نکنم بیشتر هم میشود. این داستان هیچ نتیجه اخلاقی،اجتماعی، سیلسی ندارد جز یک سری خطِ قرمز که باید خودم بکشم و یک خط سفید که در صورت عدم موفقیت دیگران دورِ من خواهند کشید .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:37 توسط اکرین |

 

 

 

سرم را
رویِ شانهء چوب لباسی میگذارد،
آغوشی که در کمد جا مانده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:36 توسط اکرین |

 

 

 

یه موجودی هست تو خونمون اسمش کج دار مریضه
این موجود خعلی بدبخته
ما ها که تو این خونه ایم ازون بدبخ تریم

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:35 توسط اکرین |

 
 
 
رد پای تو لابه لای بورانِ زمستان گم شد
تو خود راه برگشت را گم کردی
وما چنان مُردیم
که شیشهء عطرت و قابِ عکست هم نتوانست نجاتمان دهد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:34 توسط اکرین |

 
 
 
دو ابرِ سیاه چـُـرده
به موازات هم
دراز کشیدند روی ماه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:32 توسط اکرین |

 

 

 

نقاشا وقتی یه اثری رو خلق می کنن فقط خلق میکنن،
سرنوشتِ اون اثر رو نمیتونن تعین کنن
اینکه 10 یا 20 سال دیگه کجاست و چه کسی ازش مراقبت میکنه
احتمال داره سرنوشتِ آدما و خالقشون هم همین باشه
فقط آفرینش

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:30 توسط اکرین |