در پوستِ من نمی گنجد
مـــَـن
چنان پُک می زنند به سیگارشان ازین میز به آن میز که گوئی همه غم هایِ بشریت را دود می کنند
و در دلشان زمزمه می کنند غمگینم پَس هستم !
خدایا اگه دستِ تو باشه حَواست نیس بهش
هعی اذیتش می کنن
هعی غصه میخوره تنهائی با خودش
تلاشِ آدم ها برای بومی شدن یا بومی کردنِ یه مقوله قابل ستایشِ
نمونش همین سوسیسی که بندری شده
می شکنم
عاقبت به سمت تو
غمگین
چون کودکی پر حرف ،
که سین شینش میزند، و مخاطبش مادر است.
و مادر بی توجه با گوشی خود Snakeبازی می کند
در هنگامهء جاری بودن زندگی
زمان توقف کند سالهابارون میومد
با سرعت راه میرفتم
راه که نمی رفتم شلنگ تخته مینداختم
و تو دلم به سلیقهء عنم تو کتونی خریدن و
به کف اسفنجی مسخرش ناسزا می گفتم
یعهو پام رفت رو تنهء قط شدهء یه درخت کهنسال
مثه سوباسا اوزارا موقع برگردون زدن،
صحنه آهسته شد
و
چهار چرخم رف هوا
هـــَــــــَــــــــــَ
تا حالا آسمونو ازین زاویه با دونه های بارون دیدین؟!
می بافم
یکی زیر
یکی رو
و همه محو تماشای حرکت نرم میل
پلیس با آمپلی فایرش ایستاده زیر پنجره اتاقم هعی میگه حرکت کن، حرکت کن
هعی میگم به جون خودم نمشه وگرنه حرکت میکردم اما خیلی اسرار میکنهبه نظر سرما خورده اما انگاری سرما نیست.یه هفتست توی خونه افتاده .یهو میدوئه سمت دسشوئی چند تا اوق میزنه اونجا میشینه با ناله گریه میکنه.پشت در واسادم میگم درو باز کن سارا ویروسی شدی پاشو بیا بریم دکتر.میگه خوبم،خوبم
میاد تو اتاق کنار بخاری میشینه از فرزاد میگه دوباره یادش
افتاد ازینکه چجوری از هم جدا شدن از مرتضی که چجوری پولاشو بالا کشید از
مادرش که هیچوقت نفهمید دردش چیه از خواهرش از همه و همه اینائی که مثه
مجسمه از کنارش رد شدن.رنگ صورتش شده مثل گچ دیوار میوفته روی ملحفهءگلدارِ
پتو میگه قفسهء سینم درد میکنه،پشتشو بادست ماساژ میدم و مثل پیرمردایِ
آلزلیمری فقط تکرار می کنم ویروسی شدی سارا
ویروس
آدم که نیستی حد اقل ایرانسلـــــم باش
وقت و بی وقت ابراز وجود کن لامصب
تمام حافظه ام که درگیر توست میسوزانم
تــــــــمــــام واژه ها را به سیخ کشــیـــــده ای
خـــــَــرِ خِســــافـــَـت
دیگه کاملا به این نتیجه رسیده بودم که این بهترین کاریِ که میتونم در حق خودم انجام بدم.
سعی داشتم از بهترین و لذت بخش ترین روش،در واقع به بهترین شکل این کارو انجام بدم.
پس به سمت کُمد رفتم یک عدد تیغ از بسته در آوردم و مسیرمو به سمت حمام کج کردم.باید وان رو پر از آب گرم می کردم ،البته نه اونقد گرم که بسوزم جوری که گرماش مطبوع باشه.کارِبعدی این بود که باید توی وان می نشستم و و در حالی که به سیگارم پک می زنم تیغ رو به سمت دستم میبردم و بعد از اینکه به خوبی از پَسِش بر اومدم دستم رو آروم توی وان میذاشتم و همینجور که به سیگارم پک میزنم به حال خلسه فرو می رفتم و دیگه هیچ چیزی نمی دیدم.
وارد حمام شدم و به سمت وان حرکت کردم. با صحنهء دردناکی مواجه شدم!
حمامِ ما وان نــــداشت!
اینجوری شد که من تا الان زنده موندم!