تبليغاتX
شهر هرت



میگوئی زمین مربع است
خب هست
چه کسی انکار می کند؟


+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:16 توسط اکرین |



یه روزی بهت می گم
زندگی
فقط به شرطِ تو
باقی اش همه خاکستر است

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:18 توسط اکرین |





در پوستِ من نمی گنجد


مـــَـن



+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:52 توسط اکرین |




چنان پُک می زنند به سیگارشان ازین میز به آن میز که گوئی همه غم هایِ بشریت را دود می کنند

و در دلشان زمزمه می کنند غمگینم پَس هستم !

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:51 توسط اکرین |




چقدر مـــــِه گرفته ای
چقدر زمینم
چقدر ابــــــــــرِ نزدیک به زمینی

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:51 توسط اکرین |



الان من اصن دلم نمخواد بشینم کارت تبریک سالِ نو طراحی کنم!
دلم میخواد لـــَــم بدم رو صندلی
بنشونمت جلوم .تو هم لم بدی رو صندلی
همینجوری بدون حرف نگات کنم پفک بخورم هعی بت بگم میخوری بگی نُچ
بعد همینجوری تو عم نگام کنی پاستیل بخوری .بگی میخوری من بگم نــُچ
بعد با رضایت خاطر به برف پشتِ پنجر نگا کنیم

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:50 توسط اکرین |



خدایا اگه دستِ تو باشه حَواست نیس بهش

هعی اذیتش می کنن

هعی غصه میخوره تنهائی با خودش
هعی فک می کنه کسی به فکرش نیست
بـِـدِش دستِ من
من مواظبشم

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:49 توسط اکرین |



تلاشِ آدم ها برای بومی شدن یا بومی کردنِ یه مقوله قابل ستایشِ

نمونش همین سوسیسی که بندری شده

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:48 توسط اکرین |




می شکنم


عاقبت به سمت تو





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:6 توسط اکرین |



غمگین

چون کودکی پر حرف ،
که سین شینش میزند، و مخاطبش مادر است.
و مادر بی توجه با گوشی خود Snakeبازی می کند

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:41 توسط اکرین |


در هنگامهء جاری بودن زندگی

زمان توقف کند سالها
ما در میان انسان های ثابت
ساکن
کور
کــَـر
پیدا کنیم یکدیگر را
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:40 توسط اکرین |



بارون میومد

با سرعت راه میرفتم
راه که نمی رفتم شلنگ تخته مینداختم
و تو دلم به سلیقهء عنم تو کتونی خریدن و
به کف اسفنجی مسخرش ناسزا می گفتم
یعهو پام رفت رو تنهء قط شدهء یه درخت کهنسال
مثه سوباسا اوزارا موقع برگردون زدن،
صحنه آهسته شد
و
چهار چرخم رف هوا

هـــَــــــَــــــــــَ
تا حالا آسمونو ازین زاویه با دونه های بارون دیدین؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:39 توسط اکرین |



می بافم

یکی زیر

یکی رو
و همه محو تماشای حرکت نرم میل

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:38 توسط اکرین |




اگه تو گرمای این بخاری مرده بودم هیشکی نمیفمید
دهنم هم بازبود حتا
احساس تشنگی شدید
خوابِ چی میدیم ؟
صدا زنگِ در اومد باچشای خمار و رفتم دم در آقاهه تنها کاری که کرد خندید
گفت نیستن؟گفتم نع و رفت
جلو آینه وایسادم به خودم نگاه می کنم
لپ قرمز مثل لبو
چشا خمار
موها هر کدوم یه طرف
ساعت کاریم تموم شده باید بر گردم خونه!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:38 توسط اکرین |



پلیس با آمپلی فایرش ایستاده زیر پنجره اتاقم هعی میگه حرکت کن، حرکت کن

هعی میگم به جون خودم نمشه وگرنه حرکت میکردم اما خیلی اسرار میکنه
باید سرمو از پنجره ببرم بیرون داد بزنم بگم من نمتوتم تو اگه راست میگی حرکت کن برو خودتو نجات بده من اینجا میمونم
برو ،حرکت کن آقا
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:37 توسط اکرین |



به نظر سرما خورده اما انگاری سرما نیست.یه هفتست توی خونه افتاده .یهو میدوئه سمت دسشوئی چند تا اوق میزنه اونجا میشینه با ناله گریه میکنه.پشت در واسادم میگم درو باز کن سارا ویروسی شدی پاشو بیا بریم دکتر.میگه خوبم،خوبم

میاد تو اتاق کنار بخاری میشینه از فرزاد میگه دوباره یادش افتاد ازینکه چجوری از هم جدا شدن از مرتضی که چجوری پولاشو بالا کشید از مادرش که هیچوقت نفهمید دردش چیه از خواهرش از همه و همه اینائی که مثه مجسمه از کنارش رد شدن.رنگ صورتش شده مثل گچ دیوار میوفته روی ملحفهءگلدارِ پتو میگه قفسهء سینم درد میکنه،پشتشو بادست ماساژ میدم و مثل پیرمردایِ آلزلیمری فقط تکرار می کنم ویروسی شدی سارا
ویروس

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:37 توسط اکرین |



آدم که نیستی حد اقل ایرانسلـــــم باش

وقت و بی وقت ابراز وجود کن لامصب

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 22:56 توسط اکرین |




تمام حافظه ام که درگیر توست میسوزانم


اتـــــــاق خوشبو می شود

و تو در قاب عکست سرگیجه می گیری

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 22:11 توسط اکرین |




تــــــــمــــام واژه ها را به سیخ کشــیـــــده ای

خـــــَــرِ خِســــافـــَـت

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 21:50 توسط اکرین |




دیگه کاملا به این نتیجه رسیده بودم که این بهترین کاریِ که میتونم در حق خودم انجام بدم.

سعی داشتم از بهترین و لذت بخش ترین روش،در واقع به بهترین شکل این کارو انجام بدم.

پس به سمت کُمد رفتم یک عدد تیغ از بسته در آوردم و مسیرمو به سمت حمام کج کردم.باید وان رو پر از آب گرم می کردم ،البته نه اونقد گرم که بسوزم جوری که گرماش مطبوع باشه.کارِبعدی این بود که باید توی وان می نشستم و و در حالی که به سیگارم پک می زنم تیغ رو به سمت دستم میبردم و بعد از اینکه به خوبی از پَسِش بر اومدم دستم رو آروم توی وان میذاشتم و همینجور که به سیگارم پک میزنم به حال خلسه فرو می رفتم و دیگه هیچ چیزی نمی دیدم.

وارد حمام شدم و به سمت وان حرکت کردم. با صحنهء دردناکی مواجه شدم!


حمامِ ما وان نــــداشت!

اینجوری شد که من تا الان زنده موندم!

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 20:23 توسط اکرین |