هیچ لرزشی بر اندامم نیست، بسکه دنیا مفهمومش را گم کرده، بسکه تمام لغت نامه ها بدنبال معنای خوشبختی اند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 1:21 توسط اکرین |



تا در توالت و می بندیم سوسکا با داریه و تمبک میریزن بیرون یالا یالا رقص و شادی. درو که باز میکنیم دیده شده شورتشونو باجیغ میکشن رو سرشون در میرن.اوندفه ای یکی از هولش یه لنگه پاشو جاگذاشته بود.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 15:16 توسط اکرین |




                                      لامپم سوخته وگرنه  خعلی روشنفکرم!






+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 15:15 توسط اکرین |



میهمانی خدا این روزا خعلی دیه داره احساس صمیت و اینا میکنه.هرچی بهش رو نمیدیم هعی خودشو میندازه وسط اعصابمونو جریحه دار میکنه.امروز دیدم شیکمش صدا میده خندم گرف نشسم  کنارش گفتم حاجی دمت گرم هرچن چیش ندارم ببینمتآ ولی این ربنا رو که میگن دلم قنج میره برا ننمون خدابیامرز سفرهء افطارش همیشه پربرکت و خوش عطرو بو بود.مینشستی پاش دیه باید بیل مینداختن زیرت بلند شی همچین دلچسب بود.اما حالا چی ؟دیه کسی آش نذری نمیاره،دیه شل زرد نمیپزه کسی تو خونمون با دارچین روش هنر بپاچیم.دیه ننمون خدا بیامرز نیس که ازون سر اتاق داد بزنه آیی گیس بریده با توعم اذون و گفتنا بیا سفره رو بنداز ،دیه ازون خبرا نیس حاجی.یه نگا انداختم بش دیدم رمضون از فرط گشنگی تشنگی خوابش برده.گفتم خاک عالم تو سرت که نیشستی جای یزید پاشو آب خنکِ مترو رو وصل کن حد اقل.خودش و خارون گف ولمون کن عامو بیذا توحال خودمون باشیم.



+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:51 توسط اکرین |



روحم با بدنم چف نی.بعضی وقتا نقطه میشه فرو میره تو اعضا جوارحم باید دنبالش بگردم.بعضی وقتا حجیم میشه فراتر از بدنم قرار میگیره.لامروت یه وقتائی دارم با ملت حرف میزنم میبینم روشو کرده اونور کون به کون واساده با نافش ور میره،حواسم پرت میشه یهو میبینم دارم بی ربط حرف میزنم ،کلمه هارو اشتبا میگم.عین این بچه ها که تو فروشگاه های شهروند یه گوشه وا میسن لباشون میلرزه هعی میگن مامان،مامان؟ من و ول میکنه وسط همه چی میره.یبار گفدم خو سگ مصب چته؟آدم باش.اصن به من نگاهم نکرد زل  زد تو دیوار گفت:خعلی خستم.



+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:50 توسط اکرین |

ما بچه که بودیم تشت و میبردیم تو حیاط یه سنگم میبستیم به پامون شیرجه میزدیم تو تشت .غرق میشدیم میرفتیم میرسیدیم به کف تشت.ماهی ها از جلو چشامون قنبل زنان رد میشدن واسه کوسه ها دهن کجی میکردیم .این غرق شدنه داشت حسابی بهمون میچسبید مامانمون شیرجه میزد تو تشت سنگ و از پامون وا میکرد مارو به سمت سطح تشت رهنمون میساخت.دیه بزرگ شدیم  تشت مارو کفـِـش را نمیداد ،دیه قسمت نشد بریم تماشای ماهی های کف تشت.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:48 توسط اکرین |



آخرین تصاویر لعنتی ترینند
مثل تصویر مادر که تمام میشد پشت شیشهء آی سی یو



+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 1:16 توسط اکرین |



بالای سرت ایستاده بودم 

یادم به انگشتهای اشاره ات بود که در هوا به هم گره خورد
گفتی: خاطرم جمع؟
گفتیم :چشم
چشم..
چشمهایت را که بستی
اشکی که غلتید


بالای سرت ایستاده بودم
به باران فکر میکردم
به آبهای زیر زمینی!
به چترم
به تو که سالها میتوانستم برایت چتر نگه دارم 




+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 1:14 توسط اکرین |



دستت را تا آرنج بندازی توی حلقت 

یکی آنجا نشسته که مدام زار میزند را بیاوری بیرون 
بگوئی: برو ، دِ برو لامصب 
واقعن سرش را بیاندازد تویِ یقه اش برود
باقی ماجرا را در سکوت سر کنی



+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 23:0 توسط اکرین |

این کوچه های بن بست را ساخته اند گاهی صندلی ات را برداری بنشینی رو به روی دیوار راه رفتن سایه ات را بی صدا نظاره کنی
که فقط نظاره کرده باشی 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 23:0 توسط اکرین |

 
 
 
همه به این ریش کمرنگ و نحیف ما میخندن
ریشِ نحیفِ ما که خندیدن نداره
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:50 توسط اکرین |

 

 

یک چیزی تَه مغزم ماسیده که هعی انگشتم را فرو میکنم تهش عُق میزنم ولی بالا نمی آید،در عوض چیزهای دیگری می آید که نمیدانم در کدام سوراخش نهفته بود که از فرصت استفاده کردندو بالا آمدند.مثلا اینکه من مدام به چاه دستشوئی فکر میکنم و به طراح آن آفرین میگویم که سوراخِ دسشوئی مستقیم به چاه نمیرسد و یک چیزی شبیه گلو دارد که گوشی های ما در سَفرشان به چاه توالت اول از همه آنجا اتراق می کنندو برای پائین رفتن تعجیل نمی کنند مگر اینکه سیفون را بکشیم.
.
.عاه شِت !(با حرکت دستم این ابرهای خیال را کنار میزنم مثلا)

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:49 توسط اکرین |

اتاق مثل پنیر پیتزا کش می آید عکس ها ،پوستر ها کتاب ها قهقهه میزنند!
زنی در آستانهء در ایستاده که تصویر واضحی ندارد مثل وقتی که باطری ضعیف است یا آنتن نمی دهد.
ویــــــــــــــــــززـز ،ویـــزـزـز...فففف
نور شدیدی اتاق را طی می کند روی چهرهء زن غلت میخورد.
زن لبخند میزند.


مـــــــــا مــــــ ا ن ؟!!؟
م ا ما ن ؟!؟

نور کم و کمتر میشود همه چیز تاب میخورد، تاب میخورد و در تاریکی مطلق غرق می شود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط اکرین |

 
 
 
بعضی چیز ها دست خودم آدم نیست وگرنه میتونست خعلی خوشحالتر از این حرفا باشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:47 توسط اکرین |

 

 

 

قرار نبود حساسیت فصلی ای در کار باشد
قرار نبود، نبودنت را گرده افشانی کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:45 توسط اکرین |

 

 

 

خیالت تب کرده
پاهایش را دراز می کنم تویِ تشت
پاشویه اش می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:44 توسط اکرین |

 

 

 

شاید همین فردا زیر کامیون دراز کشیده باشم با یک ملحفهء سفید و گلبول های سفیدو قرمزم که که آسفالتِ خیابان را می ماسند مثل همان مرد که دراز کشیده بود با ملحفهء سفیدش انگار که سالهاست آنجا دراز کشیده فارغ از هیاهویِ زنده ها در سکوتِ مطلقِ ملحفهء سفید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:44 توسط اکرین |

 

 

 

این فکر ها هر شب دندانهایشان را تیز می کنند وتوی کمد ها قایم می شوند
این فکر ها وقتی حواسم نیست مرا هضم می کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:43 توسط اکرین |

 

 

 

همینطور شناوری
نه حل می شوی
نه ته نشین
هعی چرخ می خوری و چرخ میخوری
سرگیجهء مداومی

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:43 توسط اکرین |

پنجشنبه ها به تو لبخند میزنم
و زمزمه می کنم کابوس تمام خواهد شد
از تو که دور می شوم
سنگ نیشخند میزند و تکرار می کند
خاک
خاکِ پذیرنده
اشارتیست به آرامش*







*بخشی از شعر فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 17:42 توسط اکرین |

مطالب قدیمی‌تر